باران غزل
حرف هایی از جنس بلور
نویسنده: م-ن - چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠

سفره عقد

زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم و شمع زندگیمان نورانی باشد.

مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

 


روز زن

زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه

مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد

زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

مرد: حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد)

 روز بعد از تولد بچه

زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)

مرد: با دهان پر (نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است)

چهل سال بعد

زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم

مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم؟!

دو ثانیه قبل از مرگ

زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم

مرد: گشنمه

وصیت نامه

زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!

مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید

اون دنیا

زن: خطاب به فرشته مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید، نه نه عزیزم، خدایا به خاطر من (((و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)))

مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

کدهای اضافی کاربر :


style="display:none">

فال حافظ


فال حافظ


Online User Online User

قالب میهن بلاگ تقویم جلالی


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

آمارگیر حرفه ای سایت

http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/mazhabi/60.gif www.shereno.com

قالب وبلاگ

تماس با ما

كد ماوس