باران غزل
حرف هایی از جنس بلور
نویسنده: م-ن - چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠


(اثری بی همتا از فریدون مشیری )

نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

 کجا باید صدا سر داد؟

 در زیر کدامین آسمان، روی کدامین کوه؟


نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

 کجا باید صدا سر داد؟

 در زیر کدامین آسمان، روی کدامین کوه؟

 که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه

 که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!

 کجا باید صدا سر داد؟

 فضا خاموش و درگاه قضا دور است

 زمین کر، آسمان کوراست

 نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

 اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا

 من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم.

 به دوشم گرچه بارغم توانفرساست

 وجودم گرچه گردآلود سختی هاست

 نمی خواهم از این جا دست بردارم!

 تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است.

 دلم با صد هزاران رشته، با این خلق با این مهر،

 با این ماه با این خاک با این آب ... پیوسته است.

 مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست

 توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

 هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

جهان بیمار و رنجور است.

 دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

 اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است.

 نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

 بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم

 خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

 به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

 چه فردائی، چه دنیائی! جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

 نمی خواهم بمیرم، ای خدا! ای آسمان! ای شب!

 نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است؟

 بیاد شادروان فریدون مشیری

کدهای اضافی کاربر :


style="display:none">

فال حافظ


فال حافظ


Online User Online User

قالب میهن بلاگ تقویم جلالی


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

آمارگیر حرفه ای سایت

http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/mazhabi/60.gif www.shereno.com

قالب وبلاگ

تماس با ما

كد ماوس